خبر فوری

خبر فوری

خاطرات یک عضو مقاومت فرانسه از شکنجه نازی ها

بیش از هفتاد سال از زمان اشغال فرانسه توسط آلمان نازی می گذرد و ۸ مه سال ۲۰۱۵ میلادی، سالروز آزادی فرانسه از ظلم و ستم نازی های آلمان است. در طول

در حال خواندن:

خاطرات یک عضو مقاومت فرانسه از شکنجه نازی ها

اندازه متن Aa Aa

بیش از هفتاد سال از زمان اشغال فرانسه توسط آلمان نازی می گذرد و ۸ مه سال ۲۰۱۵ میلادی، سالروز آزادی فرانسه از ظلم و ستم نازی های آلمان است.

در طول جنگ جهانی دوم شهر لیون فرانسه به پایتخت نیروهای مقاومت تبدیل شده بود. طی سالهای۱۹۴۰ تا ۱۹۴۲ میلادی، این شهر در منطقه ازاد قرار داشت و به همین دلیل بسیاری از گروههای مقاومت در آن گرد آمده بودند.

در سال ۱۹۴۲ میلادی شهر لیون به اشغال نازی ها درآمد و گشتاپو با هدف شناسایی و ردیابی یهودیان و مبارزان عضو گروههای مقاومت، در این شهر مستقر شد. مدرسه پزشکی نظامی این شهر به مرکز گشتاپو و محل بازجویی ها تبدیل شد.

ژان نلی، یکی از مردان عضو گروههای مقاومت بود. او از هجده سالگی در شبکه مخفی “شارِت” فعالیت می کرد.

ژان نلی، در ۱۴ سپتامبر سال ۱۹۲۳ میلادی در لیون و در خانواده ای از طبقه متوسط به دنیا آمده، آنتوانت مادر او، در طول جنگ جهانی دوم عضو یکی از گروههای مقاومت فرانسه بود. ژان نلی از سال ۱۹۴۱ میلادی شروع به پخش اعلامیه و روزنامه های زیرزمینی کرد. در نوزده سالگی به طور تمام وقت در گروههای مقاومت مشغول به فعالیت بود.

از ابتدای سال ۱۹۴۴ میلادی فشار بر نیروهای مقاومت تشدید شد و اعضای بسیاری اعدام شدند. در ۳۱ مارس همان سال هنگامی که ژان نلی قصد شرکت در یک جلسه مخفی را داشت، دستگیر شد. او را ابتدا به دانشکده پزشکی نظامی بردند که دفتر مرکزی گشتاپو نیز محسوب می شد و در نهایت پس از بازجویی و شکنجه، در ماه مه همان سال او را به اردوگاه کار اجباری “بوخن والد” در آلمان تبعید کردند.

در ۱۴ ژوئیه سال ۱۹۴۴ میلادی او را به یک کارخانه هواپیماسازی منتقل کردند. در آنجا او در یک خرابکاری جمعی شرکت کرد. در ۱۱ آوریل سال ۱۹۴۵ میلادی با پیشرفت نیروهای متفقین، این کارخانه تخلیه شدو نیروهای گشتاپو اسیران را مجبور کردند که در یک پیاده روی نهصد کیلومتری، آلمان را پشت سر گذاشته و به دریای بالتیک برسند. او در نهایت در ۸ مه سال ۱۹۴۵ میلادی توسط نیروهای آمریکایی آزاد شد.

ژان نلی می گوید: «در این شبکه ها به جمع آوری اطلاعات و سازماندهی فعالیت ها و تهیه اوراق شناسایی جعلی می پرداختیم. در آنجا حدود ۲۵ تا ۳۰ هزار مدرک تهیه کردیم و اگر دستگیر می شدیم مرگ به ضرب گلوله در انتظارمان بود. من در ۳۱ مارس سال ۱۹۴۴ میلادی دستگیر شدم. من را بلافاصله به این مکان منتقل شدم. من را شکنجه کردند. وقتی زیر شکنجه بیهوش می شدم، با چوب و لگد بیدارم می کردند. به خاطر ضربه هایی که به ستون فقرات و باسنم وارد شده بود، حدود شش ماه نمی توانستم بنشینم.»

وی می افزاید: «در ۸ مه، من را با ۱۲۰ نفر دیگر سوار واگنهای حیوانات کردند تا به نقطه دیگری بفرستند. هنگامی که به مقصد رسیدیم ده ها نفر مرده بودند و گروهی هم به دلیل کمبود آب نیمه دیوانه شده بودند و گروهی دیگر به دلیل تنگی جا و نبود تهویه، تقریبا خفه شده بودند. من خوش شانس بودم زیرا در نزدیکی شکاف در واگن گیر کرده بودم و می توانستم دهانم را به در واگن بچسبانم و نفس بکشم. قطار ما را به “بوخن والد” برد. هنگامی که به آنجا رسیدیم ما را ثبت نام کردند و تمام شد. دیگر نامی نداشتیم و ما را با به زبان آلمانی با شماره هایمان صدا می زدند: ۴۹۸۳۹. این شماره ها تا زمان مرگ همراه مان بود. در آنجا، ابتدا برای چهل روز زیر خیمه ها بودیم. برای خوابیدن مجبور بودیم روی زمین بنشینیم و پا هایمان را باز کنیم و به پشت همقطارمان تکیه دهیم که میان پاهای ما نشسته بودند. من را به کار شکستن سنگ گماردند. دوازده ساعت در روز. بلند شدن و صحبت با دوستان هم ممنوع بود. برای نابود کردن ما همه کاری انجام می شد. سپس من را به بخش مربوط به کنترل قطعات هواپیما منتقل کردند. خیلی بد نبود زیرا به ما پرداخت می شد. من هرگز نمی دانستم که می توان از کسی که به عنوان عضو نیروی مقاومت دستگیر شده در کارخانه های تسلیحات استفاده کرد! من نمی خواستم کار کنم. وقتی به آنجا رسیدم یک زندانی بلژیکی به من گفت: «برای کار آمدی؟» من گفتم: «نه. و تو؟» پاسخ داد: «من هم نه». «خوب، پس در کنار هم خواهیم بود». این کار باعث شد که ما همه قطعات خوب و بد، همه را تایید کنیم و به این ترتیب یک خرابکاری در کل خط مونتاژ به وجود آمد.»

او همچنین می گوید: «همه باید نابود می شدند. یهودی ها و همه کسانی که در اردوگاه بودند. اما حملات روس ها آغاز شد. برای آنکه کسی زندانی روس ها و آمریکایی ها نشود، نیروهای گشتاپو ما را از مسیری زیگزاک از آلمان خارج کردند تا به دریای بالتیک ببرند. ما نهصد کیلومتر را پیاده طی کردیم. من در ۸ مه سال ۱۹۴۵ میلادی آزاد شدم. در ابتدای این راهپیمایی بزرگ ما پنج هزار نفر بودیم و هنگامیکه به مقصد رسیدیم کمتر از پانصد نفر از ما باقی مانده بود. هنگامیکه رسیدیم من تنها ۳۸ کیلو وزن داشتم و سه سال زمان برد تا توانستم دوباره پنجاه کیلو به دست آورم.»