وب‌سایت یورونیوز دیگر در مرورگر Internet Explorer در دسترس نخواهد بود. این مرورگر دیگر از سوی مایکروسافت پشتیبانی نمی‌شود. توصیه می‌کنیم از مرورگرهای دیگری مانند گوگل کروم، فایرفاکس و سافاری استفاده کنید.
خبر فوری

همسر کاریکاتوریست مقتول مجله شارلی ابدو از روز حادثه می گوید

 نظرها
همسر کاریکاتوریست مقتول مجله شارلی ابدو از روز حادثه می گوید
Euronews logo
اندازه متن Aa Aa

ماریز وولینسکی، نویسنده و روزنامه نگار و همسر ژرژ وولینسکی کاریکاتوریستی که در حمله به دفتر شارلی ابدو در ژانویه ۲۰۱۵ به قتل رسید، ۴۷ سال پیش از آنکه این حمله تروریستی آنها را از هم جدا کند، ازدواج کردند. ماریز به تازگی کتابی با نام «عزیزم، من به دفتر شارلی می روم» منتشر کرده است. او درباره اتفاقات روز حادثه به یورونیوز می گوید:

«عنوان کتاب آخرین کلماتی است که شوهرم به زبان آورد. آن روز مثل روزهای دیگر با کارهای معمولی شروع شد و بعد ما درباره برنامه هایمان صحبت کردیم و در حالی که در حال آماده شدن بودیم، شوهرم به من که حوله حمام به تن داشتم گفت :«عزیزم، من به دفتر شارلی می روم.»

بعد من به یک جلسه رفتم و آنجا موبایلم را خاموش کردم و در همین زمان آن اتفاق وحشتناک افتاد، فاجعه و تراژدیی که مرا در خودش غرق کرد.

در هنگام برگشتن از جلسه، داخل یک تاکسی بودم و وقتی موبایلم را روشن کردم با تعداد زیادی پیام مواجه شدم که از من می پرسیدند حال ژرژ چطوره؟
اصلا معنی این سوالات را نمی فهمیدم، از راننده تاکسی پرسیدم خبری شده؟ راننده پرسید: شوهر شما چکاره است؟ من گفتم: او به دفتر شارلی ابدو رفته است. و راننده به من گفت: مادام باید این خبر را به شما بدهم که به دفتر شارلی ابدو حمله شده است.

تنم شروع به لرزیدن کرد، همه چیزی در چشمهایم واژگون شده بود، داخل تاکسی بودم و راننده تاکسی مرا به خانه رساند، راننده تاکسی ایی بسیار مهربان که فراموشش نمی کنم. او مرا تا جلوی در خانه رساند و با چشمانی پر اشک به من گفت: برای شوهرت دعا می کنم. دعا لازم نبود چرا که شوهر من آن لحظه مرده بود. چهار گلوله به او شلیک کرده بودند و اولین گلوله به آئورتش خورده و در جا کشته شده بود.

برای من تسکین بخش است اگر بتوانم حرف بزنم و بگویم نگرانی من این بود که او مجروح شده باشد، که درد کشیده و ترسیده باشد. زیرا وقتی شما روبروی کلاشنیکف قرار می گیرید بهرحال حسی به شما دست می زند، واقعا نمی دانم. اما خوب من و دخترم این ترس را داشتیم زیرا ما بخوبی ژرژ را می شناختیم.

در طول ماه دسامبر، او خیلی عبوس بود و من از خودم می پرسیدم چرا؟ او خیلی درباره مرگش حرف می زد و می گفت تو چکار خواهی کرد وقتی من بمیرم؟
من نتوانستم به اندازه کافی از او محافظت کنم در حالی که او خیلی از من محافظت می کرد اما افسوس که هرکز به ذهنم نرسید و برای همین کمی احساس گناه می کنم. بهر حال این مرتب به ذهنم می رسد که واقعا تهدیدهای زیادی وجود داشت. او اصلا درباره تهدیدات با من حرف نمی زد. اما اگر می دانستم، اگر می دانستم که تهدیدات جدی وجود دارد به او می گفتم که نمی خواهم که تو به دفتر مجله بروی. اما خوب، نمی دانستم و اصلا تصورش را هم نمی کردم، واقعا تصورش را نمی کردم….»