وب‌سایت یورونیوز دیگر در مرورگر Internet Explorer در دسترس نخواهد بود. این مرورگر دیگر از سوی مایکروسافت پشتیبانی نمی‌شود. توصیه می‌کنیم از مرورگرهای دیگری مانند گوگل کروم، فایرفاکس و سافاری استفاده کنید.
خبر فوری

شبی با حسن کامشاد و «حدیث نفس» اش در لندن

 نظرها
شبی با حسن کامشاد و «حدیث نفس» اش در لندن
Euronews logo
اندازه متن Aa Aa

عصر روز شنبه ۲۳ آوریل، کتابخانه مطالعات ایرانی در لندن، میزبان حسن کامشاد، مترجم، نویسنده و ادیب سرشناس و از مدیران سابق شرکت ملی نفت ایران در زمان قبل از انقلاب بود. در این جلسه که به مناسبت رونمایی و معرفی کتاب «حدیث نفس» حسن کامشاد ترتیب یافت، ایشان به خواندن بخش هایی از جلد اول و دوم این کتاب که اتوبیوگرافی و خاطرات دوره های مختلف زندگی اوست پرداخت و در انتها نیز به پرسش های حاضران در جلسه پاسخ داد.

حسن کامشاد که اکنون ۹۱ سال دارد، کتاب های زیادی را در حوزه های مختلف از داستان و زندگینامه گرفته تا تاریخ و فلسفه به فارسی ترجمه کرده است که از میان آنها باید به«تاریخ چیست؟» اثر ای.اچ. کار، «امپراتور» اثر ریشارد کاپوشینسکی، «سرگذشت فلسفه» اثر برایان مگی، «دنیای سوفی» اثر یوستسن گوردر، «تام پین» اثر هاوارد فاست، «در خدمت تخت طاووس» اثر پرویز راجی، «عیسی»، «قبله عالم» اثر عباس امانت، «استالین مخوف» اثر مارتین ایمیس، «ویتگنشتاین، پوپر و ماجرای سیخ بخاری»، «الوهیت و هایدگر» و «ایران: برآمدن رضاخان، برافتادن قاجار و نقش انگلیسی ها» اشاره کرد. او همچنین نویسنده کتاب «پایه‌گذاران نثر جدید فارسی» است که به عنوان پایان نامه دورۀ دکتری ادبیات خود در دانشگاه کمبریج لندن به زبان انگلیسی تالیف کرد و بعد به فارسی نیز ترجمه شد. «حدیث نفس» آخرین اثر حسن کامشاد است که جلد دوم آن در سال ۱۳۹۲ از سوی نشر نی در تهران منتشر شد.

در این جلسه ابتدا دکتر ماشاالله آجودانی، نویسنده و مورخ و رئیس کتابخانه مطالعات ایرانی در لندن به عنوان میزبان برنامه به معرفی دکتر کامشاد پرداخت و با اشاره ای کوتاه به سوابق ادبی، حرفه ای و سیاسی آقای کامشاد در مورد ایشان گفت: « وقتی نام حسن کامشاد را می شنوم، فضای اطرافم معطر می شود. در مورد شاهرخ مسکوب و مصطفی رحیمی هم چنین است. این سه تن در اصفهان همکلاس بودند و سه چهره درخشان فرهنگ معاصر ایران اند و مظهر اخلاق و فضیلت روشنفکری اند. نخستین کتابی که از او خواندم «تاریخ چیست؟» بود که انگیزۀ اصلی من در مواجهه با تاریخ شد.»

آجودانی، « نثر فصیح و بلیغ» کامشاد را نمونۀ عالی فارسی نویسی و طنزنویسی خواند که باید در مدارس ایران به دانش آموزان تدریس شود. به گفتۀ آجودانی، مترجمی که بخواهد کتابی فلسفی مثل «ویتگنشتاین، پوپر و ماجرای سیخ بخاری» را به فارسی برگرداند باید ضمن تسلط به زبان مبدا و مقصد، با مباحث فلسفی نیز آشنایی دقیقی داشته باشد.
پس از آن دکتر حسن کامشاد، سخنانش را با ذکر عبارتی از کتاب «حدیث نفس» شروع کرد: « نوشتن به زندگی شور و روشنی می بخشد. علت اصلی نوشتن بیشتر این است که نویسنده نمی تواند ننویسد. خاطره های رسته از فراموشی که سالیان سال در کنه ذهن من خفته بود در پیر سالی به خلجان درآمد و خود خود را نویساند. نوشتن بیشتر گوش دادن بود تا سخن گفتن و دستاورد هم، یکسره مکاشفه است و بدون موعظه و مبالغه.»

حسن کامشاد آنگاه به خواندن بخش هایی از خاطرات دوران کودکی و نوجوانی خود از جلد اول کتاب «حدیث نفس» پرداخت. او گفت که در سال ۱۳۰۴در اصفهان یا به قول خودش «خاک پاک سپاهان» به دنیا آمد. چند ماه پیش از تولدش، آدلف هیتلر، جلد دوم کتاب «نبرد من» را نوشت و رضاخان هم چند ماه پس از تولدش بر تخت سلطنت نشست و عصر تجدد در ایران آغاز شد. پدرش حاج سید علی آقای میرمحمد صادقی، تاجر پوست بود و می خواست پسرش را هم بعد از گرفتن تصدیق شش ابتدایی به حجره اش برده و از او یک تاجر پوست بسازد اما او که از این کار متنفر بود و از بوی پوست و روده بدش می آمد، از دست پدر فرار کرد و به وساطت خان دایی اش که روزنامه نگار مطرحی بود به تحصیلاتش در اصفهان ادامه داد. در کلاس ششم متوسطه بود که با شاهرخ مسکوب و مصطفی رحیمی همکلاس شد. کامشاد در این باره می گوید: «من و مسکوب در کلاس ششم متوسطه با هم همکلاس شدیم و همزمان مصطفی رحیمی نیز همکلاس ما بود و ما هرسه از شاگردان برجسته آن دبیرستان به شمار می‌آمدیم. هرسه ما نیز از شاگردان برجسته کلاس انشاء بودیم که پس از قرائت انشاء دبیران و شاگردان همیشه ابراز احساسات می‌کردند. اما آنچه باید بگویم این است که انشاهای آن دو تن اصیل و بافکر بود اما نوشته‌های من همه اقتباس و سرقت از ترجمه‌های لامارتین و شاتوبریان بود. اوایل سال تحصیلی، هنگام زنگ تفریح، یک نفر به پشت من زد، برگشتم، مسکوب بود. بدون مقدمه چینی گفت: این مهملات رمانتیک چیه که به خورد معلم جاهل و شاگردان می‌دهی؟ چرا به جای این کتاب‌ها، کتاب حسابی نمی‌خوانی؟ من که نمی‌خواستم کم بیاورم گفتم مثلاً چی؟ گفت: بهت می‌گویم. فعلاً بگو چقدر پول نقد داری؟ با تعجب گفتم: ۱۵ ریال! گفت: فردا همه پولت را بیاور تا بعد! فردای آن روز با ۱۵ ریال به مدرسه رفتم. مسکوب نیز ۱۵ ریال را گرفت و یک کتاب تاریخ بیهقی به من داد و گفت: ۵ ریال هم بابت خرید این کتاب به این پسر بدهکار شدی که بعداً باید بدهی و عصر همان روز با هم به خانه مسکوب رفتیم و شروع به خواندن تاریخ بیهقی کردیم. پس از آن روز با پول توجیبی‌ام توانستم سیاست نامه، شاهنامه، خمسه نظامی و… را خریداری کنم.»

از میان کسانی که حسن کامشاد در کتاب «حدیث نفس» از آنها یاد کرده، شاهرخ مسکوب مقام خاص و منحصر بفردی دارد. بخش مهمی از جلد اول و دوم کتاب به شاهرخ مسکوب و خاطرات مشترک نویسنده با او اختصاص یافته است. به گفتۀ کامشاد، او آن دوستی و نزدیکی را که با شاهرخ مسکوب داشت با مصطفی رحیمی نداشت. دوستی او با شاهرخ مسکوب تا زمان مرگ این اندیشمند ایرانی در غربت به مدت ۶۳ سال ادامه یافت. او کتاب «حدیث نفس» را نیز به شاهرخ مسکوب تقدیم کرد و نوشت: «به یاد شاهرخ مسکوب که هرگه قلم برداشتم پشت سرم ایستاده بود و قلم را ره می نمود.»

یکی از بخش های شیرین و جذاب خاطرات کامشاد مربوط به تغییر شناسنامه و نام فامیلی او از میرمحمدصادقی به کامشاد بود. در این مورد می گوید یک روز به اداره ثبت احوال اصفهان رفت و از پیرمردی که در آنجا چرت می زد پرسید که چگونه می توان نام فامیل را عوض کرد. پیرمرد هم به او گفت چون اسم شما سه کلمه ای است پس می توانی آن را عوض کنی و از او خواست ده اسم فامیل را معرفی کند. کامشاد نیز به مطالب اسماعیل پوروالی که با نام مستعار بامشاد در روزنامه ایران بامداد می نوشت علاقمند بود و علاوه بر بامشاد، ۹ اسم دیگر بر وزن بامشاد از جمله کامشاد را بر روی کاغذ نوشت و همراه درخواستش به پیرمرد داد. یک سال بعد به همان اداره رفت و سراغ درخواستش را از همان پیرمرد که همچنان مشغول چرت زدن بود گرفت و پیرمرد نیز با دیدن او گفت: « آقای کامشاد کجایی که من ۳ ماهه که به دنبال شما می گردم.» و از آن روز به بعد نامش به حسن کامشاد تبدیل شد.

حسن کامشاد در بخش دیگری از سخنان خود به شرح ماجرای عضویتش در حزب توده ایران پرداخت. در این باره گفت که در سال های تحصیلش در دانشکده حقوق در تهران با حزب توده و نشریات آن آشنا شد و همراه شاهرخ مسکوب به کلوپ حزب توده می رفت اما برخلاف شاهرخ مسکوب به عضویت حزب درنیامد. پس از پایان تحصیل به استخدام شرکت نفت درآمد و به مسجد سلیمان منتقل شد. در مسجد سلیمان که بود نامه های شاهرخ مسکوب به دستش می رسید که در آن از دستگیری و شکنجه اعضای حزب توده و اوضاع و احوال مردم ستمدیده ایران برایش می نوشت و از بی خیالی و بی تفاوتی او انتقاد می کرد. نامه های مسکوب کامشاد جوان را به شدت منقلب کرد و تحت تاثیر قرار داد و او نیز تصمیم گرفت به حزب توده بپیوندد. در همین دوران بود که به سفارش مسکوب، رمان «تام پین» اثر هاوارد فاست را ترجمه کرد. اما بعد از دیدن کارشکنی های حزب توده در مورد دولت دکتر مصدق، به تدریج در مورد ماهیت حزب دچار تردید شد.

یکی دیگر از افرادی که نقش مهم و تعیین کننده ای در زندگی حسن کامشاد داشته و بخش زیادی از خاطرات نویسنده در «حدیث نفس» به او مربوط است، ابراهیم گلستان است که با او در شرکت نفت همکار بوده است. کامشاد در مورد آشنایی و همکاری اش با گلستان می گوید که بعد از کودتای ۲۸ مرداد، روانۀ تهران شد. حسن رضوی، مدیرکل امور اداری شرکت نفت از دوستان گلستان بود و گلستان و چوبک را در شرکت نفت به خدمت گرفته بود. کامشاد نیز با پادرمیانی گلستان و به دستور رضوی در دفتر شرکت نفت در تهران و در همان اتاقی که گلستان می نشست مشغول کار شد. به گفتۀ او روزهای بعد از کودتا، از بدترین روزهای عمر او بود. روزهایی که رفقای حزبی او دستگیر می شدند و حلقۀ دوستان او روز به روز تنگ تر می شد. به گفتۀ او گلستان نیز کلمه ای در مورد حزب توده و اتفاق هایی که می افتاد با او حرف نمی زد. اما یک روز از او پرسید که اگر در گیرو دار این روزهایی که تشکیلات حزب درهم می شکند و دوستان شما به زندان می افتند و خطر بازداشت شما هست، کسی بیاید و بگوید که آیا مایل اید به دانشگاه کمبریج بروید و آنجا زبان و ادبیات فارسی تدریس کنید چه می کنید؟

کامشاد هم که فکر می کرد گلستان دارد شوخی می کند و سر به سر او می گذارد، چیزی نگفت اما گلستان آن روز پرسش اش را چند بار تکرار کرد و او هم بار آخر در جوابش گفت: «با کمال میل قبول می کنم و دستش را هم می بوسم.» و این چنین بود که گلستان او را به پروفسور لیوی که استاد زبان فارسی دانشگاه کمبریج بریتانیا بود و دنبال دستیاری ایرانی برای تدریس زبان فارسی در دانشگاه می گشت، معرفی کرد و حسن کامشاد یک هفته بعد از آن در لندن و بعد هم کمبریج بود.

کامشاد، پنج سال در دانشگاه کمبریج تدریس کرد؛ شهری که به گفته خودش بعد از اصفهان، دلبستۀ آن شد و برخی از بهترین سال های عمرش در آنجا گذشت. به گفتۀ او دانشجویان زبان فارسی کمبریج، جمع ناهمگونی بودند که یکی از آنها برادرزادۀ ملک فیصل، پادشاه مقتول عراق در زمان کودتای عبدالکریم قاسم بود که به انگلستان پناهنده شده بود. یکی دیگر از دانشجویان او نیز رودریک الگار، نویسنده و استاد مطالعات اسلامی و زبان فارسی در دانشگاه کالیفرنیا بود که بعد مسلمان شد و به حامد الگار تغییر نام داد. کامشاد همچنین از خاطرۀ ملاقاتش با جواهر لعل نهرو، نخست وزیر هند گفت که در آن زمان برای سخنرانی به دانشگاه کمبریج آمده بود و دربارۀ صلح و همزیستی مسالمت آمیز سخن گفت. می گوید بعد از پایان سخنرانی نهرو به وسیله یکی از شاگردانش به نام سینگ که یک دیپلمات هندی بود به نهرو معرفی شد و به او گفت: کاش ما هم در ایران سیاستمداری مثل شما داشتیم و نهرو نیز در جواب گفت: شما مصدق را داشتید. با او چه کردید؟ و کامشاد گفت که با شنیدن این حرف، احساس شرم کرد.

حسن کامشاد پس از پایان تحصیلات در مقطع دکتری در انگلستان به ایران بازگشت و سال ها در شرکت ملی نفت به کار پرداخت تا اینکه از طرف این شرکت در سال ۱۳۵۴ به لندن منتقل شد و آنجا نیز پس از بازنشستگی اجباری که بعد از انقلاب به او تحمیل شد، به تألیف و ترجمه پرداخت. جلد دوم «حدیث نفس» در واقع مربوط به این دوره از زندگی و آثار حسن کامشاد در لندن است. لندنی که کامشاد در آغاز کتاب از زبان ساموئل جانسون آن را چنین معرفی می کند: «هر که از لندن خسته شود، از زندگی خسته شده است، در لندن هرچه بخواهی می یابی.»

«حدیث نفس» با شرح دوران کودکی نویسنده آغاز می شود و با روایت لحظه هایی از دوران پیری او پایان می گیرد. کامشاد، خاطرات دوران مختلف زندگی اش را به ترتیب توالی تاریخی و در متن سیاسی، اجتماعی و ادبی هر دوره روایت می کند. در این خاطرات، با چهره های گوناگونی روبرو می شویم که برخی از آنها افراد سرشناس ادبی، هنری یا سیاسی ایران معاصرند. او با زبانی ساده، روان و بی تکلف و طنزی شیرین و شیطنت آمیز که از اصفهانی بودن او ریشه می گیرد، خواننده را با خود و روایت اش همراه کرده و آنها را با برش هایی از زندگی هشتاد و اندی ساله اش آشنا می سازد. در پایان کتاب، خواننده، نه تنها به شناخت نسبتاً کاملی از شخصیت نویسنده می رسد بلکه از طریق خرده روایت های او از زندگی دوستان نویسنده اش و خاطرات مشترکش با آنها، ما را با وجه تازه ای از شخصیت آنها نیز آشنا می سازد. تفاوت مهم «حدیث نفس» با نمونه های مشابه ایرانی اش در زمینه خاطره نویسی یا اتوبیوگرافی نویسی، لحن صمیمانه، بدون اغراق و مبالغۀ حسن کامشاد است. ماشاالله آجودانی در این مورد می نویسد: « در خاطرات او از بزرگنمایی ها و اغراق هایی که بر منم منم های متداول مبتنی است، خبری نیست. نویسنده نه در پی توجیه کارهایی است که کرده است و نه سر آن دارد که همچون بسیاری از خاطره نویسان این سال ها، اندیشه ای خاص یا نوعی سیاست را تبلیغ کند و از این راه خود را تبرئه و دیگران را مقصر بنمایاند. طنز شیرین و جان شکار کامشاد اگر گزنده است و می گزد، بیش از همه نویسندۀ کتاب را گزیده است.»

جلد یک «حدیث نفس»، پنجاه سال از زندگی حسن کامشاد یعنی از سال ۱۳۰۴تا ۱۳۵۴ شمسی را دربر می گیرد. جلد دوم کتاب نیز به سال های زندگی او در لندن یعنی از ۱۳۵۴ تا امروز مربوط است.

جلد دوم کتاب کامشاد، شرح خاطرات و دیدارهای او با چهره های مشهور ایرانی و خارجی از پرویز راجی، سفیر شاه در لندن گرفته تا ادوارد هیث نخست وزیر سابق بریتانیا، پیتر ایوری، مورخ و ایران شناس مشهور انگلیسی، برنارد لوئیس، شرق شناس مشهور و بزرگ علویِ داستان نویس و فعال حزبی سابق و نیز برخوردهای موافقان و مخالفان انقلاب در خارج از ایران است. در این جلد، کامشاد، از مهمانی ها و شب نشینی هایی می نویسد که در خانه او و دوستان ایرانی اش در لندن برپا می شده و در آن چهره های صاحب نامی مثل ابراهیم گلستان، رضا براهنی، شاهرخ مسکوب، بهمن فرسی، تقی مدرسی، محمود کیانوش و سیروس غنی شرکت می کردند. مهمانی هایی که او با آب و تاب آنها را شرح داده و نشان می دهد که چگونه اختلاف ها و دشمنی ها و کینه توزی های قدیمی که بین برخی از این نویسندگان و روشنفکران وجود داشته، حالا پس از سال ها، در مجالس خصوصی و در برخوردهای رو در رویشان، دوباره سر برآورده و لحظه های ناراحت کننده و گاه خنده داری ایجاد کرده است.

بخش مهمی از جلد دوم «حدیث نفس» نیز به ابراهیم گلستان مربوط است. کامشاد، در این بخش نه تنها به طور مفصل و با جزئیات به شرح زندگی گلستان و محل سکونت او در محلۀ گران قیمت بل گریویای لندن و بعد هم قصر قدیمی «وایکهرست پارک» در منطقۀ ساسکس انگلستان می پردازد و از دوستی ها و شب نشینی هایش با گلستان و ماجراهای هیجان انگیز آن شب ها و جدال های لفظی گلستان با مهمانان بر سر مسائل مختلف از پرویز ناتل خانلری گرفته تا فردوسی می نویسد بلکه نگاهش به گلستان، برخلاف افراد دیگری که در کتاب از آنها یاد کرده، تا حد زیادی تند و انتقادی است. او «حق بزرگی» را که گلستان به گردن او دارد نادیده نمی گیرد و به آن معترف است و می گوید کمک های گلستان باعث شد که زندگی اش دگرگون شود اما این ها مانع از آن نمی شود که او دلخوری و ناراحتی اش را از گلستان و رفتار او پنهان کند. به نظر می رسد که آقای کامشاد با گفته ها و نوشته های برخی از مخالفان و منتقدان گلستان از جمله جلال آل احمد، نادر نادرپور، محمد قائد، لیلی گلستان و دیگران در مورد او همدلی و موافقت بیشتری دارد تا با کسانی چون عباس میلانی، مهران بقایی، احمدرضا احمدی و محمدعلی موحد که در ستایش از شخصیت گلستان و آثار او نوشته اند. کامشاد، ضمن تایید تلویحی منتقدان گلستان و با اشاره به بحث ها و واکنش های موافقان و مخالفانِ حرف های او در گفتگو با من در کتاب «نوشتن با دوربین»، به نقد شخصیت گلستان پرداخته و از «ستیزه خویی»، «لج بازی»، «خودمداری» و «فخرفروشی» او انتقاد کرده است.

آقای کامشاد در پاسخ به سوال من که آیا در سال های دهه های سی و چهل، با کارگاه فیلم گلستان در زمینۀ ترجمه و دوبلۀ فیلم ها همکاری داشت یا خیر با همان طنز و شوخ طبعی خاص اصفهانی اش پاسخ داد: «با نوشتن با دوربین ارتباطی نداشتم.»

کامشاد دهه هفتاد را اوج قلم اندازی خود به شمار می آورد. سال هایی که او بعد از بازنشسته شدن از شرکت نفت، در خانه اش در لندن نشست و به ترجمۀ کتاب هایی چون «دنیل دفو»، «تاماس پین» و «یاکوب بورکهارت» از مجموعۀ «نسل قلم» (خشایار دیهیمی) و «توکویل» و «عیسی» از مجموعه بنیانگذاران فرهنگ امروز (انتشارات طرح نو) پرداخت.

حسن کامشاد، سخنان خود را با خواندن فصل نهایی کتاب «حدیث نفس» به پایان برد، آنجا که او، موفقیت ها و دستاوردهای ادبی و حرفه ای خود و نیز «نیک بختی» اش را به طنز، ناشی از «خرشانسی» اش دانسته و می گوید: «زندگی بیشتر در گرو بخت است، در گرو این که کِی و کجا و در چه موقعیتی پا به جهان می نهی، در گرو نیک بختی ها و تیره بختی هایی که برای یک یک ما در طول عمر پیش می آیند و روزگارمان را رقم می زنند. بهره گیری از فرصت ها البته که مهم است ولی مگر فرصت برای همه یکسان دست می دهد؟»

دکتر کامشاد در پاسخ به این سوال ماشاالله آجودانی که پرسید «عمده کارهای شما جدا از ادبیات به تاریخ و فلسفه و مسائل نظری و فلسفی تاریخ مربوط است. آیا این انتخاب ها دلیل خاصی داشته است؟» گفت: « همه این ترجمه ها بر اساس تصادف بود و هیچ نقشه و طرح قبلی و مطالعه شده برای ترجمۀ آنها وجود نداشت. چند تا از کتاب ها را به توصیۀ دوستان نزدیکم مثل سیروس غنی ترجمه کردم.»